دل نوشته
پسر گلم ، قند عسلم ............... خوبی مامانی؟
دیروز با هم رفتیم کلاس ورزش (ورزش بارداری)، دارم کم کم خودمو برای زایمان اماده می کنم برای اینکه به لطف خدا یک زایمان راحتی داشته باشم.
راستش فکر کردن به زایمان خیلی می ترسونتم برای همین سعی می کنم به بعد از اون فکر کنم
..............
به لحظه ای که من و تو برای اولین بار همدیگرو می بینیم ............. لحظه ی مادر شدنم .................. لحظه
ای که تو رو توی بغلم میزارن و بهت شیر میدم ............ نمی دونم اون موقع چه احساسی دارم .............
نمی دونم اون موقعی که بغلت می کنم قلبم چطور میزنه شایدم برای لحظه ای بایسته و اصلا نزنه
عسلم الان 31 هفته است که منو تو باهم همنفسیم و به راحتی صدای قلب مامانو که به عشق دیدن تو میزنه رو میشنوی .
گاهی اوقات که لگد می زنی فکر می کنم که الان چی میخای به من بگی ، گرسنه ای یا جات
بده و میخای من حالتمو عوض کنم یا خسته ای و خوابت میاد ............. شایدم دلت میخاد با مامانت صحبت کنی ..............
عزیزکم دوست دارم خیلی زیاد و برای دیدنت لحظه شماری می کنم نمی گم هر چه زودتر به دنیا بیای بلکه از
خدا میخام زمان رو هر چه زودتر برام بگذرونه و تو سر موقع به دنیا بیای و به سلامتی.![]()


دل نوشته
