روز آخر سال نود
قند عسلم ...... پسرنازنینم شما تا این لحظه ٨ ماه و ٢١ روز و ٤ ساعت و٣٢
دقیقه و ٤٠ ثانیه است که هر روز با صدای لبخند تو زندگی ما حال و هوای دیگه
ای میگیره ...............امروز اخرین روز از سال ٩٠ هست و باز هم صفحه ی
تقویم به آخر رسید باز هم یکسال گذشت و رفت ...سال نود تو هم خیالت
خوش!تو سال من بودی ! سال منو پسرم...سالی که در آن بزرگترین و شیرین
ترین اتفاق زندگیم افتاد و خداوند منو لایق مادر شدن دانست و فرشته ای توی
دامنم گذاشت.
پارسال این موقع منو بابا توی تکاپوی انتخاب اسم برات بودیم.....پارسال در ارزوی دیدن
و بوسیدنت بودم و حالا حدود ٨ ماهه که هر شب در آغوشم می خوابی و هر روز
بوسه بارونت میکنم ........... خدایا شکرت که امسال هم به سلامتی بر من و خانواده
ام گذشت.....خدایا این پسر نازنینمو بتو میسپارم ..... خودت مواظبش باش همان طور
که تا الان مواظبش بودی.....![]()
پسرم سال جدید انشاالله که برتو و همه ی ما سرشار از سلامتی و شادی باشه......
خب کارایی که تا حالا انجام میدادی و من فراموش کردم از نوشتنش::
دیگه حالا خودت هر جا که دوست داشته باشی میری سرک می کشی و به هر
چیزی که برات کوچکترین جذابیتی داره دست میزنی.....وقتی که بابا خونس مرتب
دنبال بابایی و کمتر میای طرف من مگر اینکه گشنت باشه..بابا هم که تنها راه
خوابوندنتو تاب سواری میدونه و انقدر تابت میده که خوابت ببره........و الانم هردو
مشغول همین کارید...صحبت کردنتم که بسیار برامون شیرینه و همش بابا بابا کردن
از دهنت نمیافته...تازگی ها هم حرف گ بکار میبری یه چیزی شبیه دیگه....
وقتی که ما روی زمین نشستیم میای سمتمونو مارو میگیریو بلند میشی وای میستی
خیلی دوست داری که روی پای خودت بایستی و کلی ذوق میکنی که تاتی تاتی
کنیمت...موقع غذا خوردنم که تمام سفره رو به هم میریزی و آخرش تمام وسایلا
دست ما و سفره دست شماست ..........خب خیلی حرف زدم فعلا


اینم از پروژه ی عظیم اصلاح شما توی خونه..



بعدشم با بابا رفتی حمامو شدی مثل یه دسته گل مرتب.



روز آخر سال نود
