خونه تکونی
علی از خواب پامیشه خونه رو در هم میبینه
وای مامانی فرشا کجاس؟ پرده چرا رو زمینه؟
بیا پایین از اون بالا رفتی چرا تو پنجره؟
میخوای بری توی حیاط فکر کردی پنجره دره؟
خونه تکونی می کنم نزدیک عید علی جون![]()
این روزا خیلی کار دارم بیا کمک بیکار نمون![]()
همه جار و خوب میشورم
تا نمونه آلودگی
بیا کمک تا که تو هم یاد بگیری از بچگی
عید که بیاد خونه باید مرتب و تمیز باشه
میخوام بهار بدونه که تو خونه ی ما هم جاشه
نازنینم ...این روزا سخت مشغول خونه تکونیم و نمی تونم خیلی به وبلاگت سر بزنم
البته شما هم اصلا نمیزاری من بشینم پای لپ تاب.......
دیگه این روزا روزای پایانی سال ٩٠ هست و شما قراره یه فصل جدیدی رو توی
زندگیت تجربه کنی............ راستی الان دیگه سالگرد وبلاگ نویسی منم هست و
یکسال دارم برایت یادگاری می نویسم ...یادداشت های امروز من یادگاری برای فردای
تو............دیگه توی خونه حسابی برای خودت سینه خیز میری و من هر جا میرم
دنبالم راه میافتی میای .... و منم واقعا از بودنت از شلوغ کاریات کمال لذت رو می برم.


اینم از بابا سواری که کلی ذوق کردی..

اینجا هم از سینه خیز رفتن شما....البته این مال اون اولای یادگیریته الان سرعتت کمی بیشتر شده..






اینجا تازه دیدی منو که از توی آشپزخونه اومدم بیرون .....

حالا میخای تغییر مسیر بدی به سمت من..








خونه تکونی
