علی اکبرمعلی اکبرم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پسر طلای ما

دل نوشته

پسر گلم ، قند عسلم ............... خوبی مامانی؟ دیروز با هم رفتیم کلاس ورزش (ورزش بارداری)، دارم کم کم خودمو برای زایمان اماده می کنم برای اینکه به لطف خدا یک زایمان راحتی داشته باشم. راستش فکر کردن به زایمان خیلی می ترسونتم برای همین سعی می کنم به بعد از اون فکر کنم ..............   به لحظه ای که من و تو برای اولین بار همدیگرو می بینیم ............. لحظه ی  مادر شدنم .................. لحظه ای که تو رو توی بغلم میزارن و بهت شیر میدم ............ نمی دونم اون موقع چه احساسی دارم  ............. نمی دونم اون موقعی که بغلت می کنم قلبم چطور میزنه شایدم برای لحظه ای بایسته و اصلا نزنه  ...
12 ارديبهشت 1390

شعر امید

عاقبت در یک شب از شبهای دور                          کودک من پا به دنیا می نهد ان زمان بر من خدای مهربان                          نام شورانگیز مادر می نهد                                       ...
12 ارديبهشت 1390

یک احساس شیرین

فدای اون سکسکه کردن های نازت بشم علی کوچولوی من............   می دونی اخه من شنیده بودم  که بچه ها توی شکم مامانشون سکسکه   هم می کنند ولی چیزی از سکسکه های شما متوجه نمی شدم .............. تا اینکه امروز وقتی پای لپ تاب نشسته بودم  و دستمم در انتظار حس کردن لگدای شما بود ........... یکدفعه متوجه شدم پسر کوچکم به سکسکه افتاده .............. زیر دل مامان همینجوری مثل نبض می زد البته کمی ارومتر ................. تا اینکه یه لگد زدی و چرخیدی رفتی اون طرف تر و ادامه ی سکسکه ، ............................ و من همه ی اینهارو با کف دستم احساس می کردم و کلی قربون صدقت رفتم ........ ......
5 ارديبهشت 1390

سیسمونی گل پسرم

سلام پسر ناز مامان   فکر کنم دیگه جات اون توی خیلی داره تنگ میشه ........... دیگه باید کم کم خودتو اماده بیرون اومدن بکنی....... من و بابا هم داریم هم خودمونو هم خونه رو اماده ورود کودکمون می کنیم ............. با بابا توی این هفته رفتیم با پولی که بابایی برات داده تخت و کمد سفارش دادیم ، کالسکه و یه کیف برای وسایلات خریدیم، دیگه خریدایی که مامانی برات فرستاده بود رو اوردیم خونه ................... و دکراسیون اتاق خوابمون رو عوض کردیم و یک طرفشو برای وسایلای شما خالی کردیم ................. خدا کنه تخت و کمدتو به موقع بیارن و بد قولی نکنند ............... این روزا هر...
2 ارديبهشت 1390

دوران انتظار دیدن کودکم

    بنام خدای مهربون سلام علی کوچولوی نازم امروز من و بابا رفتیم سونو ، و سلامتی و بالندگیتو دیدیم ، خدایا صد هزار مرتبه شکرت برای تجربه این احساسات ................... پسر نازمن 28 هفته است که پا به دل مامانش گذاشته .............. علی نازمون 1کیلو و 100 گرم وزن دارد ................ امروز بابا هم موفق شد تو رو توی دل مامان ببینه و کلی ذوق کرد .......     ...
26 فروردين 1390

دوران انتظار دیدن کودکم

سلام  گلپسرم ............ قند عسلم ................ قربونت بشم ، می دونی من و بابا چقدر دلمون برات تنگ شده و منتظریم زودتر ببینیمتو    بغلت کنیمو یه بوس از اون لپای خوشگلت بکنیم.   راستی پریروز ما رفتیم خونه بابایی، و بابایی اومده بود و برات یه چمدون پر لباسای خوشگل اورده بود که مامانی زحمت خریدشون رو کشیده بود ، یه دشک کوچولو خوشتل ابی رنگ همراه با پشه بندش هم دایی محمدامین برات فرستاده بود . من و بابا هم دیروز رفتیم چندتا مغازه سیسمونی فروشی رو دیدیم و چیزایی که قرار بخریم برات نشون کردیم ، انتخاب رنگشون کمی برای من و بابا سخت شده اخه همشون  قشنگن!   ...
17 فروردين 1390

دوران انتظار دیدن کودکم

سلام جیگر طلای مامان چکار می کنی اون توی .............. دیروز که خیلی شیرین کاری واسه منو بابا در میاواردی، فکر می کنم دیگه این تکونا و لگدها دیگه به اوجش رسیده ........... از بس که فعالیتات زیاد شده مامان زوده زود گشنه میشه و ضعف می کنه .............. حتی گاهی اوقات میل خوردن ندارم ولی دلم ضعف داره .................. خب اینم یک جورشه دیگه !!! عسلم ........... دیشب چکار داشتی مامانو نصف شب بیدار کردی؟! امروز اولین روز بعد از تعطیلات عیده ............ دیگه از این به بعد صبح ها با مامان توی خونه تنهایی................ تعطیلات به شما خوش گذشت توی دل مامان ............ ایام تعطیل عید دیدنی ر...
14 فروردين 1390